امامزاده

برات یه عالمه شیرینی خریدم اینجا نزدیک خونمون یه امام زاده هست شیرینی ها رو برات خیرات کردم تو دستای پسرم امیرعلی هست دور می چرخونه بعدش می گه مامان واسه چی بود؟می گم واسه سلامتیه .... چی بش بگم ؟دایی دیروز اشکاشو یواشکی پاک کرد وگفت سعید می خواد بره پیش علی آمریکا . گفتم برمی گرده گریه اش گرفت وگفت علی هم قرار بود برگرده ولی.... تقصیر دایی نبود تقصیر این آب وخاکه که آدما رو نمک گیر نمی کنه منم شاید اگه می رفتم پشت سرمو هم نگاه نمی کردم علی جان خوشبخت بشی اینقدر که یادت بره لیلا هم بوده. کاشکی یه دره برا اون عشق ارزش قائل می شدی تقصیر خواهرت شد بگذریم.... حساب کردم 14ساله که بچه دار نشده شاید اگه منو از تو جدا نمی کرد حالا اینطور نمی شد من همون روز بخشیدمش ولی خداچی؟

/ 0 نظر / 14 بازدید