وقتی وارد خانواده ات شدم می دانستم که غریبه ام
در خانه تان فقط سکوت بود وسکوت
نه لبخندی
نه حرف گرمی
نه کلمه ی محبت آمیزی
فقط غیبت ، فقط چشم وهم چشمی ، فقط حسادت
آدمهای متمدن آدمهای خودپرست آدمهای خودخواه
آمده بودم که در گوشه ای از قلبت بنشینم
اما جایگاهم را نمی دانستم
وتو درست مرادر مرکز قرار دادی
جایی که خدا معین کرده بود
و این برای دیگران سخت بود ومن به پدرت به مادرت به خواهرت حق می دادم ،
اما من آمده بودم که برای همیشه بمانم 
و اگرچه نمی خواستم هم ی زندگیت باشم
همه ی زندگیت شدم
اکنون من صبورم
اجازه می دهم زمان بگذرد
اجازه می دهم تا زمان تمام این فاصله ها را به صفر برساند
تا روزی که خوشبختی واقعی بین من وتو حاکم شود
وبرای همین
صبر را تمرین می کنم 
واین شگفت انگیزترین معجون خلقت است  چشمک