دوباره به مسیر نگاه کرد
ازم پرسید می خواستی کجابری ؟
قله رو نشون دادم وگفتم اونجا
مسیر انگشتم رو دنبال کرد وگفت راه سختیه

سکوت کردم وبه راه افتادم
می دونستم نمی تونه همپای من بیاد
پشت سرم رو نگاه نکردم باخودم گفتم بالاخره یه جا میون راه می ایسته
دستمو به عقب کشید و توی چشمام دقیق شد
ازم پرسیدمی خوای این راه رو تنها بری؟
سکوت کردم
فریاد زد : باتوأم جوابمو بده  توی این مسیر اگه تنها بری یه جایی وسط راه می مونی
اشک گوشه چشمم نشست بهش گفتم آدما نمی خوان من و تو باهم باشیم چرا نمی فهمی لبخندی زدوگفت
من خیلی وقته می خوام با تو باشم حرف آدمها رو می فهمی اما حرف منونمی  فهمی ؟