از فاصله ی دور می شناختمش ، او را با آن چشمهای آهو ، او را با آن همه امیدو آرزو

نزدیک تر رفتم متوجه حضورم نشد کنارش یک دختر بچه بود که مدام دستهایش را می کشید واو را مامان صدا می زد دستم را روی شانه اش گذاشتم وبه آرامی صدایش زدم مینا ، صورتش را به طرفم چرخاند چشمانش خیس بود بی اختیار دستش را روی گونه اش کشید تا اشکهای ماسیده را پنهان کند ،  بلند شد ومرا بغل گرفت ، باران هم به کمکش آمد
لیلا باران تندی است...................................می دانم
دلم برایت تنگ شده بود..........................من هم همینطور
دلش عجیب هوای گریه کرده  اما غرورش اجازه نمی دهد
از وقتی که می بینمش تا وقتی که ازهم جدا می شویم بینمان  فقط سکوت رد وبدل می شود
گاهی لبهایش را روی هم فشار می دهد تا چیزی بگوید اما بغض اجازه نمی دهد  
یاسی را صدا می زند ....................................یاسی سرما می خوری بیا برویم
با دلشوره عجیبی می گویم .....................................مواظب خودت باش
نگاهم می کند انگار خیلی وقت است که این جمله را نشنیده دستی تکان می دهد ومی رود

از فاصله دور می شناسمش او را باآن چشم ها ی آهو چشمهایی که غرق در باران است