به چشمهایم نگاه کن درآن چه می بینی نگرانی اضطراب وناامیدی . نیامده بودم که آرامش تورا به هم بزنم نیامده بودم تا تورا که به من ایستادن را آموختی زیر بار خودخواهی هایم له کنم آمده بودم تا دوشادوش تو کار کنم به خاطر خودم وبه خاطر دوستیمان .. اما همه چیز خیلی زود به هم ریخت می خواست تا مرا خراب کند من بهت زده بودم یاد چشمهای تو که می افتادم ازخودم بدم می آمد نمی دانم چرا آقای امینی اینقدر مرموز بود چرا اینقدر حرفهایش مبهم بود اولین باری بود که نمی شد شب وروز را تشخیص داد او به تو گفته بود excuseme به ما شك كرده به من وتو ... وتو به من نگاه كردي وگفتي چقدر حرف آقاي اميني مسخره است براي اينكه تو را خراب كند چه حرفهايي مي زند ... من رودست خورده بودم ياد چشمهاي معصوم تو مي افتادم وگريه مي كردم من اصلا منظورم اين نبود من به تو شك نداشتم من براي تو مي ترسيدم مي ترسيدم كه اسير شوي مي دانستم كه تمام دختران معصوم مي توانند با يك اشتباه كوچك خودشان را براي يك عمر بدبخت كنند