درون معبد هستی
نشستم در پس سجاده ی صدنقش حسرتهای هستی سوز
به دستم خوشه ی پربارتسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کنم سوی خدا از آرزو لبریز
شب وروزم دریغ (رفته) و(ای کاش) آینده
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب :
دلم می خواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا تا سرای عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم
دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
دلم می خواست دنیاخانه ی مهر محبت بود
دلم می خواست مردم در همه احوال باهم آشتی بودند
مرادخویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
چه شیرین است وقتی سینه ها آکنده از مهرست
چه شیرین است وقتی زندگی خالی زنیرنگ است
دلم می خواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را
که چون خورشید تابان است می دیدند
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان وناکام است
اگر این آسمان از هم نمی پاشد
وگر از غم تمام آسمان درهم نمی ریزد
بیا تا مافلک را سخت بشکافیم وطرحی نو در اندازیم