در چهارچوب پنجره دیدمت
آن روز که آسمان در فلق بود
وچشمانت بی پروا در چشمانم نگریست
ومی دانستم که نباید نگریست
شاید به این دلیل نگریستم که منتظر چهره ای شگرف بودم
هرگز خود را اینچنین پریشان ندیده بودم
وساعت
صدای ثانیه ها یش
به ساعت شمارش می مانست
بازگشتی
تو نیز چون من بودی
به گمانم از باران آمده بودی
و باران در چشمانت نیزرخنه کرده بود
ایستادی ومرا نظاره کردی
وبه انتخاب کشیدی
وشاید به زنجیر
می دانستم که عشق به عادت می رسد
اگر به دوست داشتن نرسد
یادم آمد از تو یک چیز خواستم
که عشق را تقسیم نکنی
اما دوست داشتن را همیشه
واین برای بشر امروز چه دشوار است
اکنون من
از جدال با یک عشق بر می گردم
با دستهای تهی
و فاصله هایی که به بی نهایت می رسد
وتکرار این جمله که :
من پیش از این اینچنین تنها نبوده ام