یلدا  تو چشمام نگاه کرد وپرسید : تا حالا شده از خودت بدت بیاد ؟
خنده ی تلخی روی لبهام نشست وگفتم  نه

برای اینکه جوابشو بشنوی باید غرورمو زیر پاهات بگذارم باید بشکنم
حاضری ؟
خیلی وقتا از خودم بدم می یاد
هر وقت که کم می آرم هر وقت که درد می زنه به رگهام . به شاهراه  گلوم می رسه و سر ریز می شه وبعدش  توی چشمای مضطربم می شینه
نگاه می کنم به محرابی که دیگه معجزه نمی کنه به محرابی که باهاش غریبه شده ام محرابی که دیگه داره رنگ وبوشو از دست می ده
 ما به کجا می رسیم ؟ ... به تنهایی ؟
راستی چرا اون می خواست به این موضوع فکر کنم ؟ فقط یه کنجکاوی بچه گانه بود ؟