خدایا دعاهای ما را بشنو
شب قدر بود آن شب مصمم بودم که نگذارم قصه ی یکسال دربه دری ام نوشته شود حس می کردم که یک ورق سفید در دستان یک فرشته ی بازیگوش به حرکت در می آید ورق خیلی بزرگ بود شاید به اندازه ی یک بستر وفرشته روی آن افتاده بود وبا قلم می نوشت
کجای خط بودم ؟ آهان تاریخ بیست ویکم رمضان سال1428 نقطه سرخط
وخداوند می گفت واو می نوشت
گاهی خداوند به چهره ی درهم وشکسته ی من نگاه می کرد وبعد می گفت اینجا سه نقطه بگذار
... شاید می خواست در بعضی مواقع خودم تعیین کننده باشم
نوشتن همیشه آسان است مثل کار ابلهانه ی یک رمان نویس
شاید تا به حال به این رسیده باشی که وقتی کم می آوری رمان می خوانی وخودت را جای کسی می گذاری که آرزویش را داری
اما من هرگز نخواستم داستان بنویسم زیرا هرگز نخواستم آنچه را که روح می بخشم به عصیان زندگی وادار کنم
اکنون سرنوشت نوشته شده و
سرنوشت را کی توان از سر نوشت ؟
من معصومانه به ورق خیره می شوم اما هیچ نمی گویم
گاهی زیر لب می گویم کاش از من می پرسید اما می دانم که بی نیاز است
بی نیاز از پرسیدن و بی نیاز از شنیدن
کاش می شد اعتراض کرد ؟
می خواهم التماس کنم  اما حس می کنم که چیزی عوض نخواهد شد من چهره های معصوم کودکان را دیده ام که چگونه تلخی زندگی را چشیدند من اشکها دردها و نقص عضوها را دیده ام آدمهای خودخواه آدمهای آدم نما ... حس می کنم نمی شود جلوی تاریخ را گرفت ...
من چهره ی مرده ی آرزوهایم را در گذشته ای نه چندان دور دیده ام واز ته دل برای خودم گریسته ام ...