چشمهايم ملتهب شده بود پدر نگاهي كرد وگفت فردا رو به خودت استراحت بده حق با او بود برنامه نويسي هم ذهنم رو درگير كرده بود وهم چشمهايم را اذيت مي كرد اما اين ابتداي راه بود بايد مقاومت مي كردم بعد ازيك روز استراحت به شركت رفتم انگار همه چيز تغيير كرده بود سارا لبخند مي زد وبه فكر فرو مي رفت به من نگاه كرد وگفت excuseme وقتي تو نيستي خيلي سخته من نگاه دقيقي به سراپايش انداختم ومنتظر شدم تا سكوت را بشكند وقتي تو نبودي آه خيلي سخت بودمامان زنگ زد گفت كي مي ياي گفتم مي خوام واسه داداش يه پليور بخرم وسط تحليل همسر آقاي اميني زنگ زد آقاي اميني گوشي رو برداشت همسرش گله مي كرد كه  چرا  آقاي اميني هنوز خونه نرفته آقاي اميني گفته بود  الان آقا رضا را مي رسونم وبعد مي يام بعد به من نگاه كرد من به او گفتم پس بريم گفت حالا مي ريم دير نمي شه من رنگم پريد پاهايم سست شده بود سوار ماشين كه شديم گفت كجا مي خواي بري من گفتم شما نمي خواد زحمت بكشين گفت نه مي رسونمتون ترافيك بود واسه همين زد وسط كوه من نگاهش كردم  كجا مي ري ...بهش اعتماد داشتم اما خوب  ... اون لبخندي زد وگفت يه جاي خوب آدم نمي تونست شوخي وجدي اون رو بفهمه وقتي رسيديم بهم گفت مي خواي همراهت بيام گفتم نه شما يرين خونه منتظرتونن گفت نه من كاري ندارم خلاصه با اصرار من رفت ....... خيي وقت بود كه اين قضيه احمقانه فكرم را مشغول كرده بود
به چشماي معصومش نگاه كردم مي دونستم كه كمي مقصره رفتار عجيبي داشت محتاط نبود و اين همه شوخي داشت كار دستمون مي دادسارا خواهش مي كنم ديگه تنها نمون با من باش نگذار كه اوضاع خراب بشه عصر كه شد شروع به بهونه گيري كرد من اشكال دارم چطوره به آقاي اميني زنگ بزنم ...