دست خودم نيست شما بهاري باشين

يه نگاه مي ندازم به گلهاي نيلوفري كه يلدا كاشته بود نفساي آخرشونه دارن خشك مي شن برگهاي گل محمدي و رز زرد شدن حتي گلهاي گلخونه هم طراوتشون رو از دست دادن هر روز يه عالمه برگ زرد وخشك

هوا سرده بدتر از اون ته دلته كه خالي شده اونم طفلكي داره يخ مي زنه با اينهمه گاهي يكي داد مي زنه : چشماتو كه ببندي و باز كني دوباره بهار مي ياد اما من در جوابش هيچ چي نمي گم برگهاي خشك رو با حسرت نگاه مي كنم و آه مي كشم انگاري كه ديگه هيچ وقت بهار نمي ياد.......

اين نوشتنم چه فايده داره وقتي فراموشي نمي آره ؟