آن شب خواب به چشمانش نيامد از نيمه شب گذشته بود اما چشمان او بي تاب بود تصميم گرفت گوسفند ها را بشمارد گوسفندهاي ده پايين و بالا تمام شد اما خواب به چشمانش نيامد

مادر كنار راهرو خوابيده بود آرام نزديك شد و كاغذي را كه نوشته بود در دستان مادر گذاشت روي كاغذ نوشته بود متاسفم بعد در را باز كرد وبيرون رفت مي خواست خودش را بكشد
اما يادش افتاد هنوز يك آرزوي مضحك دارد آرزوي بالا رفتن از كوه ورسيدن به نقطه اي كه هميشه ياد آور دستهاي گرم پدر بود چراغ را برداشت ورفت ساعتي راه رفت اما ناگهان طوفان سختي شد هوا سردوسردترشد  صداي هولناك مرگ پيچيد : خودت را به دستان من بسپار كوه شروع به ريزش كرد يك لحظه يادش افتاد كه

خواهرش ازتنهايي مي ترسد يادش افتاد كه به مادرش قول داده مرد خانه باشد دلش هواي عطر سجاده مادر راكرد مهمتر از همه يادش آمد كه در را نبسته ... تصميم گرفت كه برگردد باسرعت از آنجا دور شد نزديك خانه كه رسيد دلش هواي گريه كردساعتي با خودش حرف زد

نمي دانم چه تصميمي گرفت اما گريه هايش را پاك كرد وبه طرف خانه رفت نزديك سحر به خانه رسيد خواهرش بيدار بود وبي صدا گريه مي كرد كاغذ در دستان او بود بي اختيار كاغذ را گرفت وپاره كرد بعد بوسه اي كنج لب خواهر نشاند وگفت ديگر هرگز متاسف نخواهي شد صداي اذان درگوش خانه پيچيد ...

روبروي مادر نشست چون ............. دلش هــــــــــــــــــــــــــــــــواي سجاده مادر را كرده بود