عجیب ترین صدایی که شنیدم صداي چک چک قطرات آب بود..... منظم زيبا و تاثیر گذار.....مثل صدای برهم خوردن بال فرشته ها
اگر فرصت بود زندگي را دوباره مي ساختم هر روز صبح كه بيدار مي شدم به خورشيد سلامي دوباره مي كردم و از زمين به خاطر اينكه اجازه مي داد رويش قدم بگذارم تشکر می کردم اينقدر هواي تازه تنفس مي كردم كه ريه هام پربشه از حس زندگي . قلبم رو از کینه ها خالی می کردم ودر عوض توی باغچه قلبم اونقدر محبت می کاشتم که معنی دوست داشتن واقعی رو به دیگران یاد بده مهربونی رو به آدمها یاد می دادم ... شب كه مي شد ستاره ها ي آسمون رو به همه نشون مي دادم ومي گفتم شايد ديگه فرصت نباشه ستاره ها رو بشمرين ...  
حتي يه روز واسه حس كردن اين همه خوشبختي كافيه
براي پيدا كردن خوشبختي لازم نيست هواپيما بسازيم وبه جاهاي دور بريم لازم نيست برج هاي بزرگ بسازيم لازم نيست به كره ماه بريم ... خوشبختي نزديك تر از اونيه كه فكرش رومي كنيم خوشبختي درست توي مشتمونه كافيه مشتمون روباز كنيم و اونو به همديگه نشون بديم