چوگفتمش كه دلم را نگاه دار بگفت زدست بنده چه خيزد خدا نگهدارد
خيلي وقت بود كه خنده هاتو نديده بودم آره با توام باتو كه خيلي وقت بود خنده رو لبات ماسيده بود با تو كه اين آخرا مث بچه ها با خدا قهر كرده بودي واينا ... نگم ؟ بذار بگم... با توكه واسه خدا خط ونشون مي كشيدي (ديگه نه من نه تو واينا) آره گلم ما آدمها با رفتارمون خيلي چيزها را از بقيه مي گيريم بگذار بگم ته دلم مونده اگه نگم منفجر مي شم
ما آدمها گاهي وقتا خدا رو از بنده هاش مي گيريم
بغض نكن تو رو كه نمي گم تو كه آزارت به مورچه هم نمي رسه تو كه قلبت مث قلب گنجشك كوچيكه ... فكر كردي به روم نمي يارم خرم نفهمم ؟ مغز استخوانم داشت مي سوخت حاليته ؟ نمي خواد چيزي بگي هيس ... اومدم خنده هاتو ببينم حالا هم تا شيريني نخورم ديگه هيچ حرفي نمي زنم