توشهری که تو نیستی خیابون شده خالی
دیگه هرچی می بینم دارن رنگ خیالی
تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی
تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی
بی توغمگینم از این حاصل یک عمر وزمونه
تا تو برگردی می شم دود و می رم تو آسمونها
نگاه گرم تو یادم نمی ره ...
بامن یه همصدانیست با من یه آشنا نیست
دیگه یه همزبونی بامن غیراز خدانیست

گاهی وقتا آدمها بایه خاطره موندگار می شن من این شعر رو همیشه مرور می کنم وبه احساس پاک یک زن نگاه می کنم و به اینکه تو این زمونه کی راست می گه کی دروغ .کاشکی آدمها دروغ گفتن بلند نبودن
هنوزم گاهی اون شب یادم می یاد اون شب که اومدی خونه مون برا خداحافظی و تورو از پشت پنجره نگاه کردم  اونقدر نگاه کردم که نفهمیدم کی صبح شد  می دونی بارون چیه ؟ وای ...