توي شركت تنها نشسته بودم  سارا وآقاي اميني رفته بودن كلاس c# تازه كمي با محيط خو گرفته بودم ساعت 5 بعد از ظهر بود ومن حوصله ام سر رفته بود ناگهان صداي چرخيدن قفل مرا به خود آورد سابقه نداشت وقتي كسي در شركت است كسي كليد بيندازد حس بدي داشتم كار كردن يك مرد ودو دختر وجه ي خوبي نداشت ... به طرف در دويدم آقاي اميني بود..سلامي كه رد وبدل شد روي صندلي نشست بعد صفحه كاغذي روبرداشت وگفت مي خوام توي word يه برنامه زمانبندي ماهانه درست كني تا از اين به بعدشرح كارهاتون رو بنويسين بعد از مدت كوتاهي رفت .. حس خوبي نداشتم ورود غير منتظره اش مرا هول كرده بود كمي به صفحه word  ور رفتم اما چيز خوبي از آب درنيامد سيستم رو خاموش كردم  ووسايلم رو جمع كردم وبه طرف در رفتم  .. چرخش كليد مرا گيج كرد آقاي اميني بود به من نگاه كرد داشتين مي رفتين ؟ گفتم بله بدون توجه به من سيستم را روشن كرد وگفت خوب چي كاركردين گفتم طراحي كردم ولي كامل نيست سريع صفحه word را باز كرد واونو نگاه كرد .. چرا روزهاي هفته رونوشتين مگه نگفتم تاريخ گفتم آخه .. خيلي مصمم جواب داد كاري رو كه ازت خواستم انجام بده نه كاري كه خودت مي خواي بغض گلوم روگرفت اما سكوت كردم