وقتي كه دوست داشتن اوج مي گيرد حس مي كنيم كه بايد بي وقفه دوست بداريم ودر ازاي آن انتظارداريم كه طرف مقابل مثل مافكركند مثل ما دوست بدارد غافل از اينكه هرگاه دوستي ثابت مي شود چيزي مثل عادت شكل مي گيرد وما به مرحله اي ديگر پامي گذاريم مرحله اي كه عشق را در ترازوي سنجيدن قرارمي دهد اكنون فرصتي ست تا همديگر رابشناسيم هرچقدر به هم نزديكتر مي شويم نقاط ضعف يكديگر را بهتر مي شناسيم ومانند آيينه عيبهاي همديگر را مي بينيم گاهي تفاوتها آنقدر زياد است كه باهم ماندن چيزي جز فرايند تخريب نيست تخريب همديگر تا انتها اما گاهي مي توان تفاوتها راباور كرد وشيوه زندگي مسالمت آميز راآموخت واين همان هنر زندگي كردن است كه جزباتجربه حاصل نمي شودبايد باور كنيم كه ما آدمها زميني هستيم وبنابرين زميني فكر مي كنيم اكنون بايد درك كنيم كه آدمهاي اطراف مامي توانند دچاراشتباه شوند بنابرين بايد سعه صدرمان رابالا ببريم وانتظارهرواكنشي را ازطرف مقابل داشته باشيم بايد يادبگيريم كه ببخشيم وقتي كه مي بخشيم برخودخواهي خود غلبه مي كنيم درواقع از ديگران متمايز مي شويم وكم كم به آرامش مي رسيم