كسي كه خودش تمام نوشته هايش بوي غم مي دهد چطور به خودش اجازه مي دهداز ديگران بخواد كه با اميد بنويسند؟
تمام روز به اين فكر كردم كه چراخداوند نخواست من وتوباهم باشيم فكراين تنهايي برايم عذاب آور است ياد حرف يك دوست مي افتم كه مي گفت كار باعث مي شود ما لحظاتمان راراحت تر بكشيم وگذشت زمان را حس نكنيم. انچه كه مسلم است گاهي بايد واقعيتهارابپذيريم خوب كه فكرمي كنم مي بينم من وتوبراي هم ساخته نشده بوديم بين ما هميشه فاصله اي بود بگذريم به هرحال به تو حق مي دهم كه بخواهي همه چيز را تجربه كني من هم براي پيدا كردن خودم به زمان احتياج دارم بايد از نو شروع كنم بايدخوشي ها را باوركنم بايد خدا را شكر كنم

هيچ گاه کاری را که تو می خواستی انجام ندادم.
دستم را تا جايی که می توانستم دراز کردم
تا شايد بتوانم آنچه راكه می خواستی به دست آورم.
انگار من آن نيستم که تو می خواستی.
نمی توانم به عمق افکارت راه يابم وخواسته هايت را حدس بزنم .
برای يافتن آنچه تو در رويا در پی آنی ، کاری از من برنمی آيد. 
دلم می خواهد کسی را بيابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند.
وراهی را که من نيافتم بيابد و برای تو دنيای بهتری بسازد.
کاش کسی را بيابی که بی پروا باشد وبر تو غلبه کند
وانديشه هايت را که هميشه درحال تغيير است به سمتی هدايت کند
وروح تو را که هميشه در پرواز است ،آزاد سازد .
اما من نمی توانم
اگر کسی از حال و روزگار من پرسيد بگو،زمانی همسفرمن بود .
اما هيچ وقت دستش به ابرها وبه خورشيد نرسيد.


خدايا كمكم كن . مي خواهم لذت بردن را تجربه كنم به من بگو چگونه؟