سارا يه ماهي مي شد كه توي اون شركت برنامه مي نوشت خودش بود وآقاي اميني ودربه در دنبال يه برنامه نويس مي گشتن

يك مرد با يك عالم ايده جديد روبروي من و سارا ايستاده بود سارا از من مي خواست تا يك لحظه بايستم وبه موقعيت پيش آمده فكر كنم مي گفت اولش همينطوري شروع مي شه بعد ارزش برنامه نويس زياد مي شه و اوج مي گيره ...من هم از دربه دري خسته بودم  

وقتي آقاي اميني رو ديدم حس عجيبي داشتم خيلي سرد نگاه كرد گفت شما مي خواين اينجا كار كنيد من سرم رو تكون دادم و همينطوري شد كه سرنوشت ما سه تا به هم گره خورد