وقتي تو را دارم هرلحظه از زندگيم رنگ آبي ست هرگاه كه تورا از ياد مي برم تو نگران مي شوي كه مبادا ديگران جاي تو را درقلبم پركنند ...مي دانم كه مي توانند !!؟
آنها خيلي تلخند اما گاهي به شيريني عسل مي شوند آنقدر به ما نزديك مي شوند كه فكر مي كنيم خيلي خوبند وكاش براي هميشه آنها را در كنار خودمان نگه مي داشتيم بعد از تو مي خواهيم كه آنها را هميشه در كنارمان نگه داري اما درست درجايي كه انتظارش را نداريم وقتي كه پاي منافعشان وسط بيايد ما را قرباني مي كنند
 آنها مي خواهند اسير عادت شوند كه مارا صبح تاشب وشب تا صبح در كنار خود داشته باشند بي آنكه فكر غربت چشمان ما باشند وما باور مي كنيم كه آنها عاشق شده اند وهرگز ما را دوست نداشته اند . به همين دليل است كه عادت دركنار آنها بودن را مي شكنيم اما مادر پدر خواهر برادر  آنها برما عاشق نمي شوند پس چيزي ست ميان دوست داشتن وعاشق شدن ... ما را دركنار خود گرامي مي دارند اما هرگاه كه تنهاييمان را باور كنند براي اينكه مارا از تنهايي نجات بخشند ... به هر وسيله اي تمسك مي جويند حتي به قرباني كردنمان از همان جنس كه عاشقان كنند واگر نتوانند مارا فراموش مي كنند.. 
تو فرصت شناخت را به من دادي اكنون منم كه تنها مانده ام ومتعلق به توام وتلاش تو را براي نگه داشتنم تحسين مي كنم من بنده ي رام توام اگر تو بخواهي تمام عمر تنها مي مانم براي تو تنها براي تو وتنها زماني ديگري را درگوشه اي  از قلبم وارد مي كنم كه بدانم او تورادوست دارد واين بارمحتاط ومهمتر از همه اينكه نمي گذارم تمام قلبم را پر كند زيرا كسي كه يه شبه بتواند قلبي را اسير كند مي تواند يك شبه قلبي را متنفركند و برود
...

وقتي تو را دارم هرلحظه از زندگيم رنگ آبي ست هرگاه كه تورا از ياد مي برم تو نگران مي شوي كه مبادا ديگران جاي تو را درقلبم پركنند ...مي داني كه نمي توانند

**********************

زان ياردلنوازم شكري ست با شكايت

گر نكته دان عشقي گويم توراحكايت

بي مزد بود ومنت هرخدمتي كه كردم

يارب مباد كس را مخدوم بي عنايت

رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس

گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت

در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا

سرها بريده بيني بي جرم وبي جنايت

چشمش به غمزه ما راخون خورد ومي پسندي

جانا روا نباشد خونريز راحمايت

دراين شب سياهم گم گشت راه مقصود

از گوشه اي برون آ اي كوكب هدايت

از هرطرف كه رفتم جزوحشتم نيفزود

اي واي ازاين بيابان وين راه بي نهايت

اين راه را نهايت صورت كجاتوان بست

كش صدهزار منزل بيش است دربدايت

اي آفتاب خوبان مي سوزد اندرونم

يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت