یاد گذشته می افتم و یه شعر قدیمی ... بی خیال همه چیچشمک

سفرغریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

سفری که بر نگشتم گم شدم توی نگاهت
یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود
عشق تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود
من همون لحظه ی اول آخر راهو می دیدم
تپش عشقو تو رگهام عاشقونه می شنیدم
وای اگر همسفر بعد از این درسفر بی تو من تنها باشم ؟
تو شدی خون تو رگهام من دیگه خودم نبودم
برای نفس کشیدن دیگه محتاج تو بودم
من همون لحظه ی اول آخر راهو می دیدم
تپش عشقو تو رگهام عاشقونه می شنیدم
سفرغریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که بر نگشتم گم شدم توی نگاهت