چشمای قشنگش رنگ کهربایی بود
لبخند زیباش مث رویا بود
موهای روشن وطلایی
شاید دو سال بیشتر نداشت
دست وپاشکسته مادرشو صدا می زد
ماما ...
وقتی توی جمعیت مادرشو ندید گوشه ی چشمش اشک نشست
صدای گریه اش بلند شد
من دیدم که چه جوری ردپای مادرشو گم کرد
مادرش اما
نمی دونم انگار نگران چیزی بود
حواسش به دختر کوچولوی خوشکلش نبود
حواسش به زندگیش بود
چشماش قرمز بود انگاری  گریه کرده بود
ماما ...
من بغلش کردم و دویدم دنبال مادرش
خانوم حواستون کجاست ؟
.
.
.
هنوزم صداش توی گوشمه
ماما ...