بانو مي دونم كه نمي دوني كه من رفته ام مي دونم كه اگه بفهمي از اين همه بازي زمانه جا مي خوري آخه خواهرخودت سارا را به شوهرت معرفي كرد باورت مي شود همسرت كه هميشه در كنارتوست براي كسي sms بدهد وبگويد هميشه درقلب مني بگويد دلم هوايت را كرده بگويد من در جمعه خودسرگردانم من عاشق توام باورت مي شود كه براي يك ساعت بيشتر دركنار اوبودن وتعريف خاطرات گذشته بي تاب است باورت مي شود كه با موبايل از اوعكس بگيرد وبعد بخندد وبگويد خودت اينجايي عكست به چه درد مي خوردباورت مي شود كه خودش هم مي داند كه كارش اشتباه است مي خواستم قبل از رفتنم به خانه تان زنگ بزنم وبگويم من ديگر در شركت كارنمي كنم تا توبداني که آنها تنهایند(بي آنكه بخواهم حرفي از آنها بزنم بانو من رفتم چون زندگي شما به من مربوط نمي شد بايد خودت همه چيز را پيدا كني مثل يك معما ) من به دوستم اطمينان داشتم وبه شوهرت اما اين رفتارها طبيعي نبود مراببخش بانو اگر مي توانستم مي ماندم اما زندگي خصوصي شما به من مربوط نمي شود مي دانم كه از رفتن من بي خبري متاسفم