در باغستان درختان زیادی بود
پاییز که می شد برگهای درختان می ریخت
زمستان که می شد درختها سیراب می شدند
بهار که می شد فصل شکوفه دادن بود
وتابستان وقت میوه دادن
درختان باغ همیشه به یکدیگر فخر فروشی می کردند
آنها خودشان را مفید می دانستد
مرد کشاورز همیشه زیر سایه ی درخت بی ثمر می نشست و میوه های درختان دیگر را می شمرد
مرد کشاورز خوشحال بود
اما درخت بی ثمر همیشه نگران بود
نگران روزی که کشاورز او را از ریشه بکند
درخت بی ثمر مثل تمام در ختها پر از آرزو بود
وقتی کشاورز خسته بود سایه اش را بلند می کرد
او حتی اجازه می داد رودخانه راهش راکج کند وبه جای او درختان دیگر راسیراب کند
او حتی به پرندگان اجازه می داد تا روی شاخه هایش خانه بسازند
وبه مردم تا شاخه هایش را برای درست کردن آتش بسوزانند
درخت بی ثمر غم غربت داشت
کاش کشاورز می فهمید که درخت بی ثمر گناهی نداشت

شل سیلورمن