چقدرسخته که درچند قدمیت باشه ونتونی بگی سلام خوابش رودیدم خواب دیدم نمی تونستم بهش بگم سلام آخه همه داشتن مارونگاه می کردن چند روز پیش مثل عادت قدیمی رفتم که از دور ببینمش می دونستم که از دوریم چه عذابی می کشه اما وقتی رسیدم خیلی دیر بود رفتم کتابخانه وقتی برگشتم مامانم کنار در ایستاده بود باعصبانیت به من خیره شد وگفت زیارتت قبول نمی دونین چه حسی داشتم من خسته بودم از همه چیز تنها دلخوشیم اون بود نگاهی کردم وچشمام پراشک شد توی دلم غوغایی برپابود با خودم گفتم امامزاده نبود