من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی می‌پرد

و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند

و کور شوم اگر دروغ بگویم

کسی می‌آید

کسی که مثل هیچکس نیست
ومثل آن کسی‌ست که باید باشد

و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش می‌کند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

چرا من اینهمه کوچک هستم که در خیابان‌ها گم می‌شوم
؟
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست و در خیابانها هم گم نمی‌شود کاری نمی‌کند که آنکسی که بخواب من آمده‌ست،روز آمدنش را جلو بیندازد
؟
و مردم محله ی کشتارگاه که خاک باغچه‌هاشان هم خونیست و آب حوض‌هاشان هم خونیست و تخت کفش‌هاشان هم خونیست چرا کاری نمی‌کنند؟ چرا کاری نمی‌کنند؟

کسی می‌آید

کسی که در دلش با ماست،
در نفسش با ماست،

در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را نمی‌شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ و پچ گل‌های اطلسی می‌آید

و سفره را می‌اندازد

و نان را قسمت می‌کند

و هر چه را که باشد قسمت می‌کند

و سهم ما را هم می‌دهد

من خواب دیده‌ام

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام
من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده‌امچشمک