خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش ازآن که با خبر شود عاشق شد اکنون سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد لیلی باید عاشق باشد زیراخداوند درآن دمیده است و هرکه خدا دراو بدمد عاشق می شودآنگاه خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من، ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان که طاقت دیدن عاشق و معشوق را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.
کسانی که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ..
خدا گفت: لیلی درد است
شیطان گفت: لیلی آسودگی ست خیالی ست خوش
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن
شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.
خدا گفت: لیلی جستجوست. نرسیدن است و بخشیدن.شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و به تملک درآوردن
خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است
شیطان گفت: لیلی ساده است و همین جا دم دست است
واین چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود، لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک
لحظه ای خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر
چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودان شد وشیطان دیگر نبود
مجنون می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد پس زیستنی از نوعی دیگر را برگزید
لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما منتظر ماند،هزاران سال.
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد اما مجنون نیامد
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم به راهی اش را، خدا به مجنون می گفت نرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.
خدا ثانیه ها را می شمرد، صبوری لیلی را.
عشق درخت بود، ریشه می خواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدندو زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند..