فاجعه است
وقتی که چشمها کور است
وقتی که قلبها ازحسادت پر شده
وقتی که مغزها اسیر معادلات دو مجهولی شده
و وقتی که دستها همدیگررا به عقب می رانند
ببین چقدر سخت است که از این چشمها وقلبها ومغزها بخواهیم که به قضاوت بنشینند
ببین چقدر سخت است که از این دستها کمک بخواهیم
این دستها آن دستهای دیروز نیست
ومن می دانم تمام این قضاوتها برای چه است
ومن می دانم تمام این مخالفت ها برای چه است
برای اینکه به تو برسم
به تو که قرار است مرا همینطور که هستم باور کنی
ببین مسئولیت تو چقدر سنگین است ومسئولیت من
قرار نیست که مثل بقیه باشیم
قرار است که روی آدمها حسابی نکنیم
قرار است آدمها را همینطور که هستند بپذیریم بدون چشم داشت کمک یا حتی توقع همدردی
بیا باور کنیم هیچ کس غصه ی ما را نمی خورد
بیا خودمان تلاش کنیم
فاجعه است
فاجعه است وقتی که باور می کنیم تنهائیم
و خسته از نیافتن همدرد به گوشه ای می خزیم
ونیست
ومن می دانم تمام این سختی ها برای چه است
برای اینکه به تو برسم