آزادي به از بند چه بالبخند چه بي لبخند
انتخاب كردم رفتم تالب هيج تمام پلهاي بازگشت رابي آنكه خراب كنم به فراموشي سپردم همه چيز به شجاعت نياز داشت ومن آنقدر خسته شده بودم كه شجاعت برايم آخرين اسلحه بود اگر بازگردم دفعه بعد حتما خودزني مي كنم خدايا كمكم كن تا فراموش كنم خدايا خدايا خدايا….
…خانم excuseme اگه بگم غلط كردم راضي مي شين من حتي نمي خوام راههاي قانوني را طي كنم پروژه من رو وسط راه رها نكنيدپروژه او نبود بچه من بود كه در 1384/4/1 متولد شده بود واكنون رها شده بود هميشه با كلمات خوب بازي مي كرد وبه موقع از كلمه كلمه حرفهايت حربه مي ساخت سارا براي پول كارنمي كرد ونه براي بيمه شدن فقط براي وقت تلف كردن ولذت بردن از دركنار او بودن اما خوب من مثل آنها نبودم من براي درسم رنج كشيده بودم ونگاهم بي هدف نبود