دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه ؟
تازه داره حالیم می شه چیکارم
می چرخم ومی چرخونم سیاره ام
تازه دیدم حرف حسابت منم طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوونه ی نشکفته بود رستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود ؟ تورو به خدابود ؟
مردن من مردن یک برگ نبود ؟ تورو به خدابود ؟
...
دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه ؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست دویدم
چشم فرستادی برام تا ببینم که دیدم
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟
مات وپریشونم کنی که چی بشه ؟
پریشونت نبودم؟ من حیرونت نبودم؟
...
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
چشمهای من آهن وزنجیر شدن
حلقه ای ازحلقه ی زنجیر شدن
یاد گذشته می افتم و یه شعر قدیمی ... بی خیال همه چی
سفرغریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که بر نگشتم گم شدم توی نگاهت
یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود
عشق تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود
من همون لحظه ی اول آخر راهو می دیدم
تپش عشقو تو رگهام عاشقونه می شنیدم
وای اگر همسفر بعد از این درسفر بی تو من تنها باشم ؟
تو شدی خون تو رگهام من دیگه خودم نبودم
برای نفس کشیدن دیگه محتاج تو بودم
من همون لحظه ی اول آخر راهو می دیدم
تپش عشقو تو رگهام عاشقونه می شنیدم
سفرغریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که بر نگشتم گم شدم توی نگاهت
بارون اومد
بارون هوا رو صاف وروشن کرد
بارون زمینو شست
من عاشق بارونم
من عاشق برفم
برف زمینو با رنگ سفید پوشوند
برف با خودش امیدو آورد
من تموم قلبتو می خوام
نمی خوام یه ذره از اون مال پدر ومادروخانواده ات باشه
کاش همه چیزو جز من از قلبت می شست
کاش همه چیزو جز من از قلبت پاک می کرد
کاش همه چیز غیر از من وخدا رو فراموش می کردی
نه من خودخواه نیستم
من می خواهم تو درست منوببینی
وقتی آنها مرا نمی خواهند
من هم تو را بدون آنها می خواهم
خیالت می رسد دنیا به آخر می رسد
نباشی معبد دل دست کافر می رسد
خیالت می رسد دنیا به آخر می رسد
نباشی معبد دل دست کافر می رسد
خیالت می رسد خیالت می رسد
خیالت می رسد تا می رسی بر چشم دل
بخت گل وا می شود وقت زیارت می رسد
خیالت می رسد خیالت می رسد
نباشی هم نباشی ناجی از راه می رسد
بر سر هر دسته گل گلدسته تاجی می رسد
تک نگاه نوبرت وقت بهاران می رسد
رحمت از پیشانی هر قطره باران می رسد
خیالت می رسد خیالت می رسد
خیالت می رسد دنیا به آخر می رسد؟
نباشی معبد دل دست کافر می رسد؟
خواننده : جهان
خیلی وقتا تنهام
نه اینکه از تنهایی گله داشته باشم اما گاهی برای تنهایی بهانه ای نیست جز مشغله ی کاری او
شاید دلیلش خواسته های من بود
شاید دلیلش خودخواهی من بود
من قبول دارم که پیشرفت مهم است اما اصرار بیش از حد ...
نمی دانم شاید اشتباه کردم که توقعم را پایین نیاوردم
اما همه ی اینها به خاطر آینده بود
آینده ای که امروز حاصلش فقط دویدن اوست وانتظارمن
گاهی حتی فرصت نمی شود حرف بزنیم
این را که من نخواستم
خدای من ذهن او چقدر درگیر کار است
کاش برای تنها نماندن هم شرطی گذاشته بودم
این روزها که می گذرد شادم
شادم
شادم که می گذرد
این روزها فقط می گذرد
امید
آرزو
وهم
خیال
سراب
من با تموم اینا زنده ام
همیشه حواست باشه امید کسی رو ازش نگیری شاید این تنها چیزی هست که اون داره
گاهی بگذار زندگی همون جور که دلش می خواد پیش بره
فقط نگاه کن
تو تنها نیستی
وقتی به روزمرگی می رسیم شاید سفر بهترین گزینه برای تغییر باشد
دلم هوای سفر کرده
سفر یعنی تجدید قوا
این چند وقت دلم گرفته است
حس پوچی می کنم
باید حرفی برای گفتن داشت
باید برای زندگی کردن روحی بزرگ داشت
باید دیگران را بخشید
خدایا احساس پوچی را از ما بگیر
شبهای ما بر پشت بام
گویم الله اکبر
دارم رویایی در سر
برکهکشان شود همراه ما
برای طفلی شیر خوار
رسیده وقت ایثار
تا شاید او رهد زظلم دیرباز
شب سیه گذر کند
غم از وطن سفر کند
دوباره می خندیم
دوباره می خندیم
همه یک تن هستیم
گلشیفته فراهانی
ای کاش در چشم هایت تردید را دیده بودم
یا از همان روز اول از عشق ترسیده بودم
ای کاش آن شب که رفتم از آسمان گل بچینم
جای گل رز برایت من اشک را چیده بودم
گل را به دست تو دادم حتی نگاهش نکردی
آن شب نمیدانی اما تا صبح لرزیده بودم
انگار پی برده بودی دیوانه ات گشته بودم
تو عاشق من نبودی من دیر فهمیده بودم
از کوچه که می گذشتیم حتی نگاهم نکردی
چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم
آن شب من و اشک و مهتاب تا صبح با هم نشستیم
ای کاش یک خواب بد بود چیزی که من دیده بودم
تو اهل آن دور دستی من یک اسیر زمینی
عشق زمین و افق را ای کاش سنجیده بودم
بی تو چه شب ها که تا صبح در حسرت با تو بودن
اندوه ویرانیت را تنها پرستیده بودم
انگار تقصیر من بود حق با تو و آسمان است
وقتی که تو می گذشتی از دور خندیده بودم
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همین بود
جای تو بودم اگر من ، صدبار بخشیده بودم
باید برایت دعا کرد آباد باشی و سرسبز
ای کاش هرگز نبینی چیزی که من دیده بودم
اندوه بی اعتنایی چه یادگار غریبی ست
اما چه شب ها که آن را از عشق پرسیده بودم
حالا که رفتی بدان تو ، در حسرت بازگشتت
یک آسمان اشک آن شب در کوچه پاشیده بودم
هرگز پشیمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتی که شاید بدانم بیهوده رنجیده بودم
حالا تو را به شقایق ، دیگر بیا کوچ کافیست
جای تو بودم اگر من، یک بار بخشیده بودم
چشمای قشنگش رنگ کهربایی بود
لبخند زیباش مث رویا بود
موهای روشن وطلایی
شاید دو سال بیشتر نداشت
دست وپاشکسته مادرشو صدا می زد
ماما ...
وقتی توی جمعیت مادرشو ندید گوشه ی چشمش اشک نشست
صدای گریه اش بلند شد
من دیدم که چه جوری ردپای مادرشو گم کرد
مادرش اما
نمی دونم انگار نگران چیزی بود
حواسش به دختر کوچولوی خوشکلش نبود
حواسش به زندگیش بود
چشماش قرمز بود انگاری گریه کرده بود
ماما ...
من بغلش کردم و دویدم دنبال مادرش
خانوم حواستون کجاست ؟
.
.
.
هنوزم صداش توی گوشمه
ماما ...
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک ساده نشی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
بار غصه ی هرکسی روی دوش خودشه
هیچ کس نمی تونه بارغصه ی کسی رو از دوشش برداره
هیچ کس نمی خواد که بارغصه شو روی دوش دیگری بگذاره
اگه خدارو دیدی بهش بگو دیگه هیچ توقعی نیست
بهش بگو تو هم بار غصه ی خودتو به دوش بکش
اگه می تونستم دردهای مردمو نشونت بدم چه خوب می شد
غصه ی یلدا کم نیست
اگه یه برادر داشت همه چی فرق می کرد
شاید دیگه اینقدرافسرده نمی شد
اینکه پدرومادرت تموم حرفها روبشنوند ویادبگیرند صبورباشند
اینکه آرزوشون خوشبختی دخترشون باشه
زندگی یعنی دختری که باهزار آرزو بزرگ می شه وتو این دنیا تموم سهمش از زندگی حسرته
مگه خودش انتخاب کرده که دختر باشه ؟
من نگران یلدام ولی زبون حرف زدن بایلدا رو بلد نیستم
می خوام بهش بگم باور کن اگه تموم دنیا ندونن ولی من می دونم ارزش مریم از عیسی بیشتره
لعنت به این دین بی سروته وبه این فرهنگ ماقبل تاریخ که داشتن پسر یه افتخاره
هنوز تو عصرجاهلیتیم می دونستی ؟
باید تشکر کرد
از کسی که تمام بار زندگی بردوش اوست وبی هیچ چشم داشتی عاشقانه تحمل می کند وعاشقانه دوست می دارد
گاهی دلم هوای روزهای گذشته را می کند روزهایی که بدون ترسیم مشکلات زندگی می کردیم روزهایی که نه در گذشته زندگی می کردیم ونه درآینده فقط در حال زندگی می کردیم
اما امروز به آینده فکر می کنیم وبه گذشته
آینده ای روشن
گذشته ای زیبا
نمی خواهم این روزها از هم دلگیر باشیم دلگیری هاو غصه ها را می گذارم پای تقدیر
می گذارم پای دیگران وتلاش می کنم تا آن روزهای طلایی را دوباره پیدا کنیم
روزت مبارک همسر

به یاد گذشته می افتم آن روز که عاشق شدم
آن روز فکر می کردم خوشبختم وبه تو می رسم
هیچ چیز بالاتر از یک عشق پاک نیست ومن معجزه ی عشق را باور کردم
حس می کردم بانیروی عشق می شود ادامه داد
با خیال تو چه روزهایی سپری شد
وامروز من آن عشق را که خاطره ای کهنه است در قلبم مرور می کنم و با حسرت روزها را سپری می کنم
آن عشق گرچه خاطره است اما هنوز درکالبدم امید را زنده می کند
راستی چقدر عشق اول دلپذیر است
اولین تجربه ی دوست داشته شدن
یک روز تصمیم گرفتم که فراموش کنم
اما مگر می شود بهترین خاطرات زندگی را فراموش کرد؟
من آن روزها را همیشه در ذهنم مرور می کنم
واز تو متشکرم به خاطر خاطره ای که در ذهنم گذاشتی
بگذار بی پروا بگویم عشق تو مرا تغییر داد ومن به خاطر آن تغییرات از خدا متشکرم
بگذار بی پروا بگویم تو هنوز اولین عشقی
کمکم کن تا عشق را به دیگران بیاموزم عشقی را که سالها پیش از تو آموختم
خواننده : رضا صادقی
زورکی نخند عزیزم می دونم اومدی بازی
نمی خوام این آخرین بازی زندگیم ببازی
خودتو راحت کن و فک کن که جبران گذشته است
ازمنم می گذره امابه دلت چاله نسازی
اومدی بشکنی بشکن از من ساده چی مونده؟
قبل تو هرکی بوده تموم تاروپودسوزونده
تو هم از یکی دیگه سوختی می خوای تلافی باشی
بیا این تو ودل وباقی احساسی که مونده
دل ما اونقده پاره ست موندنش مرگ دوباره ست
آسمون سینه ی ما خیلی وقته بی ستاره ست
همینی که باقی مونده واسه دلخوشی تو بشکن
تیکه تیکه هامو بردن آخرینشم تو بکّن
نمی خوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم
یقه تو نمی گیره هیچکس من که با خودم غریبم
بزن وبرو عزیزم مث هرکس که زد وبرد
طفلی این دل که همیشه به گناه دیگران مرد
نفرتتو از غریبه سر یک غریب خراب کن
خنده ی کوتاه من رو بیا گریه کن عزا کن
مهمم نیست که چه جرمی یا گناهی این سزاشه
باقی دلم یه مشت خاک همینم می خوام نباشه
عقده های یک شکستو خالی کن سر دل من
دیگه متروک مونده وسرد خاک پیر ساحل من
از نگاهات خوب می فهمم که تو فکر یه فریبه
بازی بسه بیا بشکن من غریب و تو غریبه
دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره ی من؟
همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست
همون جایی که شاهزاده ی قصه همیشه دختر فقیرو می خواست
همون شهری که قدخودمن بود از این دنیا ولی خیلی بزرگتر
نه ترس سایه بود نه وحشت باد نه من گم می شدم نه یک کبوتر
دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره ی من؟
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا منو ببرنوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه می خواد
تو این بستر پاییزی مسموم که هرچی نفس سبزه بریده
نمی دونه کسی چه سخته موندن مث برگ روی شاخه ی تکیده
ببین شکوفه ی دلبستگی هام چقدر آسون تو ذهن باد می میره
کجاست اون دست روحانی معجزبگوبیادودستمو بگیره
کجاست مریم ناجی کجاست مریم پاک چرا به فکر این شکسته پرنیست
در اموج هراس وبی پناهی چرا دامن سبزش چترمن نیست
همیشه فکر کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی که هر کاری انجام می دی نتیجه ی اون کار به خودت برمی گرده
من باتمام وجودم عاشق چشمهایی شدم که با تمام پاکی به من دل بست
زندگی پراز نشیب وفرازهاست
وگاهی سوء تفاهماتی به وجود می آید
گاهی شما می توانید سوء تفاهمات راحل کنید
گاهی برای حل آنها به دستهای دیگری نیاز است
اما گاهی دیگران به سوء تفاهمات دامن می زنند
شاید به این دلیل که لذت این عشق برایشان دردآور است
از من دور شد
آیا آدم مقصر بود؟
آیا حوا مقصر بود؟
آیا باید به دنبال مقصرگشت وموجب دوری وجدایی شد؟
من مقصرنبودم
اما چه کسی به همه چیز دامن زد ؟
مادروپدرت؟
من ازاشتباه آنها می گذرم
وهمه چیز را به خدا واگذار می کنم
اما عزیزم من به این جمله ایمان دارم وپدرومادرت هم باید بدونندکه:
همیشه فکر کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی که هر کاری انجام می دی نتیجه ی اون کار به خودت برمی گرده من مطمئنم که یه روز نتیجه ی کارشونو می بینند
گاهی وقتا آدم واقعا دلش می خواد از یه نفر تشکر کنه
یه نفر که اسمش مادره
یه نفر که همه ی زندگیشو به پای تو گذاشته
با گریه های تو گریه کرده وبا خنده های تو احساس خوشبختی کرده
دلت می خواد ازش تشکر کنی
شایدم دلت بخواد بار سنگین غصه هاتو که روی دوشش گذاشتی برداری
اون عادت داره
تا وقتی که نفس می کشه
تو هم عادت داری غصه هاتو روی دوشش بگذاری
نمی دونم دستاشو دیدی
دستایی که پیر شده ولی هنوز آرزوشه که کمکت کنه
پ مثل پدر
خدایا او را دوست دارم
آرزوی او راحتی من است
اما من به آنها چه داده ام؟
جز غصه هایم
ای پرنده ی مهاجرسفرت سلامت اما
به کجا می ری عزیزم قفسه تمومه دنیا
روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری؟
وقتی خورشیدی نباشه تاهمیشه سوت وکوری
می گذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای برگردی خونه گم می شی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هرجاباشیم شب نشینیم
دلخوشیم به اینکه شاید سحرویه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت درخونتو می کوبه
تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه
سیاوش قمیشی
لالالالا نخواب سودی نداره همون بهتر که بشماری ستاره
یه عمر دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه؟
لالالالا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره باما
لالالالانخواب تیره ست چراغم مث آتشفشان می مونه داغم
لالالالا نخواب ماهو نگاه کن من اسفندو می آرم تو دعاکن
لالالالا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
لالالالانخواب اشکت زلاله مث بارون پای نخل وصاله
من وتو هم شبو هم قلبو کشتیم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خیاله
لالالالانخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسی خوب می نویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده ست یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه
لالالالا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ وتبدار وغریبه
تااون بالاست رسیده ست اما تنهاست پایینم که بیفته بی نصیبه
لالالالا نخواب اینجا سیاهی پره اما تو تنگ قصه ماهی
اونی که ماهارو بیدارنگه داشت الهی خواب باشه حالا الهی
مریم حیدرزاده
در باغستان درختان زیادی بود
پاییز که می شد برگهای درختان می ریخت
زمستان که می شد درختها سیراب می شدند
بهار که می شد فصل شکوفه دادن بود
وتابستان وقت میوه دادن
درختان باغ همیشه به یکدیگر فخر فروشی می کردند
آنها خودشان را مفید می دانستد
مرد کشاورز همیشه زیر سایه ی درخت بی ثمر می نشست و میوه های درختان دیگر را می شمرد
مرد کشاورز خوشحال بود
اما درخت بی ثمر همیشه نگران بود
نگران روزی که کشاورز او را از ریشه بکند
درخت بی ثمر مثل تمام در ختها پر از آرزو بود
وقتی کشاورز خسته بود سایه اش را بلند می کرد
او حتی اجازه می داد رودخانه راهش راکج کند وبه جای او درختان دیگر راسیراب کند
او حتی به پرندگان اجازه می داد تا روی شاخه هایش خانه بسازند
وبه مردم تا شاخه هایش را برای درست کردن آتش بسوزانند
درخت بی ثمر غم غربت داشت
کاش کشاورز می فهمید که درخت بی ثمر گناهی نداشت
شل سیلورمن
مطالب قدیمی تر »
